سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
زن بودن ممنوع
   1   2      >

سیگار مارلبورو - ماه رمضون صدای مرحوم موذن زاده اردبیلی - هایپ مشکی - تئاتر شهر - کافی شاپ باروون -  پیتزا در به در - کاجستان ته دانشکده حقوق  - استودیو هدایت  -دوبله بن تن - خیابون فتحی شقاقی ساختمان پزشکان سبز - جام جم یه روز برفی - سیگار اسی لایت- دوبله سرزمین من قدس واحد دوبلاژسازمان - آهنگ تایتانیک - آهنگ تایتانیک- آهنگ تایتانیک- هجدهم هر ماه قمری - 23 آذر 1390 -صحن حضرت اباالفضل ، بارون و یه پای  تا آرنج ؟ نه  تا زانو توو گچ - سوپر استار ولیعصر-استودیوکوالیما- اتاق تمرین نمایش  ساختمان شهدای رادیو - محمد فصولی - دبیرستان فرهنگ - کله سحر ازهتل به حرم چال اسکندرون وسط کوچه چهنو - المپیاد ادبی -بیمارستان لاله - بخش ان آی سی یو بیمارستان  بقیه الله - دحو الارض - سلمه جلایر - مهسا امیر عراقی - ماه رمضون سال 88 یه پنج شنبه ای نماز ظهر حوالی خیابون فلسطین - سبا نه نه سبا نه معصومه گیاه خوار  و ........یه حرفایی همیشه هست که از عمق نگاه پیداست ..................


 


یه وقتایی اون قدر حالم بده          که می پرسم از هر کسی حال تو       


 یه وقتایی حس می کنم پشت من       همه شهر میگرده دنبال تو


نوشته شده در  یکشنبه 24/2/91ساعت  12:7 عصر  توسط یک شهروند درجه دو 
  نظرات دیگران()

چند روز پیش گذرم به وبلاگی افتاد که در مورد بخش کودکان  یه بیمارستان  نوشته شده بود . حکایت بچه هایی بود که هر کدوم یه بیماری  مادرزادی و غیر مادر زادی داشتن و خلاصه برای درمان یا جلوگیری از گسترش بیماری  تو بیمارستان بستری بودن .نکته ای که برام  جای ابهام داشت قضاوت نا عادلانه و یا شاید یه کم  بیرحمانه در مورد مادرای اونا بود  که یه جورایی آخر نوشته یم خواست بیان کنه قدر این مادرا رو هیچ کس نمی دونه .به این قسمت  از قصه شدیدا معترض بودم چون به نظرم اهمیتی نداره قدر اون مادر رو کسی بفهمه یا نه  همین که خدا داره درک می کنه  که این مادر داره چه امتحان سختی پس میده  برای اون زن کافیه ...اما اون چیزی که منو به نوشتن ترغیب کرد یادآری و مرور خاطرات روزهای سختی  بود که من مثلا قرار بود مادر بشم .یادمه می می (مامان بزرگم) هی می گفت :والا زنای قدیم 10 تا 10 می زاییدن این همه هم درد و کوفت و زهرمار نمی گرفتن. (عاشق سبک روحیه دهیشم من )اما به هر حال من  با مصیبت داشتم  مادر می شدم .از عفونت های مختلف بگیر و به دیابت شدید و روزی 3 وعده تزریق انسولین و درد های زیاد و هزار و یک اتفاق که  شاید خوندنش  به درد کاربران عزیز مذکر نخوره  ختم کن.......


اما این وسط یه چیزی داره آزارم می ده  اونم اینه که چرا توو اون روزا که من گرفتار بودم  و  نمی  دونستم بچه ای که قراره به دنیا بیاد در چه شرایطی به سر می بره و هر لحظه استرس اینو داشتم که نکنه دیگه  تکون نخوره و نکنه اون توو دووم نیاره  چرا توو اون شرایط سخت این قدر به خدا نزدیک تر بودم ؟چرا نزدیکی من یا نزدیکی ما به خدا  توو شرایط سختی محسوس تره ؟ چرا نماز شب و  نذر روزه و نماز اول وقت و خواندن زیارت عاشورا و  ختم قرآن  و هزار و یک ذکر و دعای دیگه  توو شرایط سخت شدت بیشتری می گیره ؟من اگه جای خدا بودم لجم می گرفت و  حاجت اونایی رو که این جوری توو گرفتاری چاپلوسی خدا رو می کنن و خرشون که از پل گذشت دوباره می شن همون ادم معمولی قبلی  نمی دادم .


دوستان عزیز برید خدا رو شکر کنید که  اخلاقاش قربونش برم مثه من نیست  ............


نوشته شده در  سه شنبه 29/1/91ساعت  7:2 عصر  توسط یک شهروند درجه دو 
  نظرات دیگران()

 


تا حالا  بزرگ شدن رو در خودتون حس کردید؟


بزرگ شدن جسمی رو نمی گم منظورم بزرگ شدن روحی یه.بزرگ شدن ذهنی .تا حالا حس کردی روحت بزرگ شده .مخت جوون گرفته و بزرگ تر شده؟


من از وقتی مامان شدم  روزای تولدم که می شه این حس  می یاد سراغم .


اون موقع ها  که  بچه تر بودم  روز تولدم برام  ازاهمیت زیادی برخوردار بود . شاخص اندازه گیری میزان ارادت مامان بابام بهم  از همین روز تولد ارزیابی می شد .  حتی برام مهم بود که ریز ودرشت دوستام روز تولدم رو یادشون باشه .....


اما  توو این  هفت هشت ده ساله  اخیر دیگه اون حساسیت  گذشته رو ندارم  مخصوصا این یکی دو ساله که خدا زده پس کله ام  و  مامان شدم  انگار دیگه اصلابرام اهمیت نداره که کسی بهم تبریک بگه نگه کسی یادش باشه نباشه حتی وقتی دوستای چندین و چند ساله ام توو روز تولدم به دیدنم می یان  یا بهم زنگ می زنن  یا بهم اس ام اس می دن  اصلا به شدت اون وقتا شاد  نمی شم . به نظرت  این ها نشانه افسردگیه؟ یه فیلم ژاپنی بود امروز بچه ها داشتن دوبله می کردن به اسم "عزیزم افسردگی گرفته" .  به قویه گفتم فکر کنم تو هم عزیزت (خودمو می گفتم ) افسردگی گرفته.


اونم گفت همین که هنوز خودتو عزیز من می دونی یعنی افسردگی نگرفتی .دلیلش قانعم کرد .پس قضیه افسردگی نیست .همون بزرگ شدنس همون تغییر الگو هاست .همون تغییر معیار هاست وهمون نگاه وسیعتر به زندگی یه  و همون دغدغه  ی  خوب مادری کردن  در این بلوای بی رفتاری ها  و اضمحلال خصلت های نیکو


امروز وقتی شمعی نخریده بودیم که روی کیک نخریده ام بگذاریم و مجلس را با شیرینی تر برگزار کردم به جای کیک  مدام ب این موضوع  فکر می  کردم که 30 ساله ام .و این منم زنی 30 ساله در انتهای فصلی سرد .


با یک عدد شوهر و یک عدد بچه و یک عدد مدرک فوق لیسانس نصفه نیمه. با قریب به 8 سال سابقه کار با یک زبان انگلیسی مطلوب و فرانسوی نصفه نیمه با تعدادی  نمایش رادیویی  و گاهی گداری گذری به واحد دوبلاژ  ، با انسان هایی که  می دانم دوستم دارند و انسان هایی که دوستشان دارم و می کوشم دوست داشتنم تبدیل به عادت نگردد و عشقم را فاسد نکند . با یک خروار تجربه  خوب و گاهی بد .مفید و گاهی به درد نخور .  و کلی کار های  نکرده  و هزار راه نرفته.


یکی در آستانه 30 سالگی آنقدر راه رفته است که خدا میگه بیا شهیدش کنیم   خیال همه راحت . یکی هم  مثل من .............


مهم نیست روز تولد شاد باشیم یا نه  بیایید برای هم دعا کنیم که هنگامه مرگمان شاد باشیم.روحمان شاد و راهمان پر رهرو  باد .


 


نوشته شده در  یکشنبه 21/12/90ساعت  12:15 صبح  توسط یک شهروند درجه دو 
  نظرات دیگران()

 وبلاگ نوشتن   نیازمند دو عنصر اساسی یه  یکی حال و حوصله و دیگری وقت. که من اولیشو دارم و دومیشو   تحت هیچ شرایطی ندارم


به قول  یکی از رفقای غار  کمتر هندونه بردار تا به همه کارات برسی. اینم تئوری درستی یه .


یه زمانی  همش توو ذهنم این جمله پر پر می زد که این آنجلینا جولی چه جوری وقت  می کنه این همه بچه بزاد تازه بره از این در و اون در هم نی نی های سیاه و سفید بیاره و بزرگ کنه. بعد از یه مدتی این سوال هم رفت توو ذهنم که چرا  غالب اطفالی که  گاد فادرشون می شه  مسلمون زاده ان؟


یه مدت که گذشت فهمیدم آنجلینا  نه وقت زیادی داره نه دوست داره هیکلش به هم بخوره  اما نکته اساسی اینه که  اون یه هدف والا داره .افزایش آمار یهودیان


اون وقت من   به خاطر کار و درس و تئاتر بازی کردنم دارم کم کم دو دل می شم که بالاخره یکی رو  دوتا کنم یا نه.به سه و چهار هم اصلا فکر نکردم.تازه  جدیدا به این نتیجه رسیدم که توو کله ی هم سن و سالام که یه دونه  بچه دارن  این فکر افتاده که در این اوضاع نابسامان  با این همه پارازیت و آلودگی هوا و سرب و خلاصه ازین مزخرفات چرا به یه آدمی که می تونه توو بهشت شاد باشه خیانت کنیم و بیاریمش این دنیا؟کدوم اوضاع نابسامان؟


من  رسالت دارم نسل فرزندان فاطمه زهرا رو زیاد کنم و آنجلینا رسالت داره .......................


خدا جونم کمکم کن هدفم گم نشه توو هیاهوی پایان نامه و تشکیلات ملی زن و خانواده و رادیو نمایش و واحد دوبلاژ سیما و  عشقی نا بهنگام(جهت تنویر افکار اون دسته از دوستان  عزیزی که  از کل مطلب گیر دادن به این عبارت نهایی بابا منظورم از عشقی نا بهنگام همین تئاتر بازی کردن اونم در آستانه ی 30 سالگیه و گرنه من مخلص و چاکر قویه مون هم  هستم )


 


نوشته شده در  سه شنبه 27/10/90ساعت  9:10 عصر  توسط یک شهروند درجه دو 
  نظرات دیگران()

هنوز نمی دونم این کاری که دارم می کنم رو دوست دارم یا نه


اما به هر حال افتادم تووش دیگه


کمیته سیاست ها و راهکار های   کنترل و کاهش  طلاق


حس می کنم  به درد جامعه ما نمی خوره تازه تا دهنمو باز می کنم هم بهم انگ فمنیست بودن میزنن اما من اون قدر دستشون می ندازم که دیگه جرات  نمی کنن ادامه بدن


به قول رئیس می گه این آقایونی  که می یان توو جلسه انگار خانم مثل تو تا حالا  ندیدن  یا اگر هم دیدن توقع ندارن  خانمی با این  مدل پوشش این قدر راحت بزنه برجکشونو بیاره پایین


چند روز پیشا  به یکی شون که خیلی هم جدی و به معنای واقعی کلمه مرده  گفتم من یه دوستی دارم  ، ستوان دومه توو کلانتری تهران پارس کار می کنه و خلاصه داشتم  براش توجیه می کردم که خشونت علیه زنان در خانواده ها  وجود داره و ما  از این حیث دارای خلاء‌های قانونی هستیم


یک کاره برگشت گفت : این دوستتون خانم هستن دیگه؟


منم  جلوی همه  توو اون فضای جدی و سنگین برگشتم بهش گفتم  پَ نَ پَ   دارم راجع به دوست پسرم حرف  می زنم.


خانم های حاضر در جلسه  از زوور خنده نمی دونستن  کجای میز و صندلی خودشونوو گم و گور کنن آقاهه هم سرخ وسفید شد و  سرشو انداخت پایین


خلاصه دارم به این نتیجه  می رسم حالا که نمی تونم قوانین اسلام رو   عوض کنم تا هم  می یایم در حد اسلام حق و حقوق زنان رو استیفا  کنیم هزار تا فحش در خور شیرین عبادی بهمون می دن پس بهترین کار اینه که  زن ها با آگاهی از همین یه مثقال حقوقی که  از دست قانونگذار در رفته و به زن ها داده مردا رو  سرویس کنن.


نوشته شده در  دوشنبه 16/8/90ساعت  2:34 عصر  توسط یک شهروند درجه دو 
  نظرات دیگران()

   1   2      >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ
خاطرات و دلتنگی ها
وااا اینقدر ازین اخلاقت بدم میاد ضعیفه
من 30ساله شدم خیر سرم
به طرف هدفت نشونه بگیر ضعیفه
ضعیفه بدان و آگاه باش جون مادرت
امان از مخلوقی به نام ضعیفه
[عناوین آرشیوشده]