سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

حسب اتفاق که دروغه اگه بگم  ، محض فضولی و پیدا کردن ارازل قدیمی یه سر رفتم فیس بوک . به معنای واقعی کلمه گرخیدم  . یکی بهم تذکر داده بود گرخیدن حرف زشتیه؟آره؟ حالا بی خیال نکه ما همه چیزمون خیلی با ادبیه اینم رووش

خلاصه آخرشو می گم  . یه زمانی  فکر می کردم قاطی چادری های دانشکده دختر خوبی نیستم  مدل لباس پوشیدنم به سنگینی  بقیه بچه های مانتویی و چادری، سنگین ،  رنگین و خانم نبود .  ارتباطاتمم همینطور . بی خیال ، سرخوش،  با همه  شاد بودم . میتونم نقطه عزیمت و خیزش خودم به سمت مباحث دینی و حجاب و این حرفا رو  دقیقا بذارم وقتی که قویه اومد و گیر داد که بیا  و  زنم بشو.

ولی برام شوک بزرگی بود دیدن قیافه های بی حجاب بچه هایی که ید طولایی در  با حجابی داشتند . هر چی جلوتر میرفتم و هم دانشکده ای های بیشتری رو پیدا می کردم  حسم بدتر می شد.ادم هایی که اصلا فکرشو نمی کردم که حتی بخوان روزی  مانتویی بشن حالا  بی حجاب بهم لبخند زده بودند و عکسشون رو  نمایه فیس بوکشون بود.

نمی دونم من عاقبت بخیر شدم  یا اونا؟


نوشته شده در  چهارشنبه 90/2/7ساعت  10:48 صبح  توسط یک شهروند درجه دو 
  نظرات دیگران()


لیست کل یادداشت های این وبلاگ
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
ایول داری یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یه فلش بک خاطره انگیز
حالا نوبت ماست که فتنه کنیم ؟
خانم ها می شنوید؟؟؟؟؟؟؟
حس خوب در خانه بودن
[عناوین آرشیوشده]